" مجموعه اشعار و ترانه هاي زيبا "
سلام به همه دوستاي عزيز ؛ اميدوارم حال همتون خوب باشه ....
مدتي بود فكر ميكردم تو اين سايت كه حجم بيشترش رو شعر تشكيل داده جاي يه همچين قسمتي خاليه. حتما تا حالا براتون پيش اومده گاه و بيگاه به ترانه ها و شعراي قشنگي برخورد كرده باشين كه به نظرتون جالب اومده و دوست داشتين اونا رو واسه دوستاتون هم بفرستين. يا احتمالا با افرادي برخورد كردين كه شعراي قشنگي ميگن و تو دفتر خاطراتشون يا دفتر شعراشون ميمونه. خب حيف نيست كه اين مطالب منتشر نشه تا بقيه دوستان هم بتونن با خوندنشون لذت ببرن؟؟ رو همين حساب و با نظر بعضي از دوستايي كه خيلي به من لطف دارن و من هميشه تو اين زمينهها باهاشون مشورت ميكنم اين بخش رو ايجاد كرديم و براي تكميل و به روز رساني اين قسمت روي كمك و همكاري شما دوستاي عزيز حساب ميكنيم. اميدوارم بتونيم با همكاري همديگه اين بخش رو روز به روز پربارتر و زيباتر بكنيم.
شما ميتونين :
1- شعرا و ترانه هايي رو كه به نظرتون قشنگ مياد بصورت فايل word يا هر فايل ديگه به آدرس اي ميل من بفرستين تا اين مطالب به اسم خودتون تو اين بخش درج بشه. اگه اسم شاعر رو هم بلد بودين بفرستين كه شرمنده كپيرايت نشيم. و البته اگه خواستين ميتونين اين مطالب رو به كسي كه دوستش دارين هديه كنين.
2- اگه خودتون شعر ميگين ميتونين اشعارتون رو بفرستين تا به اسم خودتون درج بشه. و البته اگه دوستاني دارين كه ذوق شعر گفتن دارن و شعر ميگن حتما اونا رو تشويق كنين كه اين كار رو بكنن.
و دست آخر اينكه تو انتخاب موضوع شعرها محدوديتي وجود نداره و به عبارتي «هر چه ميخواهد دل تنگتان بفرستيد....» شاد باشين
آدرس ايميل من براي فرستادن مطالبتون
اينجا مي تونين
نظر بدين (يادتون نره!!)

|
ليست اشعار به ترتيب تاريخ ورود براي نشان دادن iشعار، روي شعر مورد نظر خود كليك نماييد. |
|
|
1- دريايي ، فروغ فرخزاد ؛ با تشكر از آذر گرامي 2- كرم ابريشم ، نيما يوشيج ؛ با تشكر از آذر گرامي 3- عاشقانه ، فروغ فرخزاد ؛ تقديم به اوين عزيز 7- نگاه كن ؛ با تشكر از نيلوفر گرامي |
|

" دريايي " " با تشكر از : آذر " " تاريخ ارسال : 2/1/1384 "
يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شكل
گوئي كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را ميخواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه مي سوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آب هاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
ميزد... ميزد... درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج... امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
يك لحظه تمام آسمان را
در هالهاي از بلور ديدم
خود را و تو را و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
" كرم ابريشم " " با تشكر از : آذر " " تاريخ ارسال : 2/1/1384 "
در پيله تا به كي بر خويشتن تني؟
ـ پرسيد كرم را مرغ از فروتني ـ
تا چند منزوي در كنج خلوتي،
در بسته تا به كي، در محبس تني؟
در فكر رستنم ـ پاسخ بداد كرم ـ
خلوت نشسته ام زينروي منحني...
فرسوده جان من از بس به يك مدار
برجاي مانده ام چون فطرت دني...
همسال هاي من پروانگان شدند
جستند از اين قفس، گشتند ديدني.
يا سوخت جانشان دهقان به ديگران،
جز من كه زنده ام در حال جان كندني.
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
يا پر برآورم بهر پريدني.
اينك تو را چه شد كاي مرغ خانگي!
كوشش نمي كني، پري نمي زني؟
پا بنده ي چه اي؟ وابسته ي كه اي؟
تا كي اسيري و در حبس دشمني؟
" عاشقانه "
تو اين جمعه آخر سال 1383 خيلي دلم هواي شعراي بااحساس فروغ فرخزاد رو كرده بود.
"عاشقانه" يكي از زيباترين شعراي اين شاعر بااحساسه... اميدوارم شما هم خوشتون بياد
تقديم به : اوين عزيز
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگيها كرده پاك
اي تپشهاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخهها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور ؟
هاي هوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نميانگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينهها
سينه الودن به چرك كينهها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينهام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزهزاران تنم
آه، اي روشن طلوع بيغروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه، آه اي از سحر شادابتر
از بهاران تازهتر سيرابتر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينهام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم
حيف از آن عمري كه با «من» زيستم
اي لبانم بوسهگاه بوسهات
خيره چشمانم به راه بوسهات
اي تشنجهاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه... ميخواهم كه بشكافم ز هم
همچو ابري اشك ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمههاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لاي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه اتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي.
" افق روشن "
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پرواز خواهيم داد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت؛
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادريست.
روزي كه ديگر درهاي خانهشان را نميبندند
قفل افسانهايست؛
و قلب براي زندگي بس است...
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگيست
تا من بخاطر آخرين شعر رنج قافيه نبرم...
روزي كه هر لب ترانهايست
تا كمترين سرود، بوسه باشد...
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود...
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار ميكشم...
حتي روزي كه ديگر نباشم....
" جادوي بياثر "
پر كن پياله را ،
كاين آب آتشين، ديريست ره به حال خرابم نميبرد.
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي...
درياي آتشست كه ريزم به كام خويش،
گرداب ميربايد و آبم نميبرد.
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفتهام :
تا دشت پرستاره انديشههاي گرم...
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي...
تا كوچهباغ خاطرههاي گريز پا...
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم، جز تا كنار بستر خوابم نميبرد!
هان اي عقاب عشق....
از اوج قلههاي مه الود دور دست،
پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من،
آنجا ببر مرا كه شرابم نميبرد.
آن بيستارهام كه عقابم نميبرد!
در راه زندگي...
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله ميكشم از دل كه : آب ! آب !
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد.
پر كن پياله را... پركن پياله را .......
" سكوت "
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانهاي ميكند
روياهايش را آسمان پرستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه برفي،
به اشكي نريخته ميماند.
سكوت سرشار از ناگفتههاست .. از حركات ناكرده؛
اعتراف به عشقهاي نهان؛ و شگفتيهاي بر زبان نيامده.
در اين سكوت ...
حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و حقيقت من
براي تو و خويش چشماني آرزو ميكنم
كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببيند ...
گوشي كه صداها و شناسهها را
در بيهوشيمان بشنود ..
براي تو و خويش
روحي كه اينهمه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني كه در صداقت خود، ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است... سخن بگوييم.
" نگاه كن ... " " با تشكر از : نيلوفر "
به من نگاه كن؛ به من... به من كه سبز بودهام...
به من كه زرد ميشوم... به من كه گرم بودهام... به من كه سرد ميشوم...
به من نگاه كن؛ به من... به من كه از فشار غم شكستهام، خميدهام...
اشك ميرود ز ناوگان ديدهام...
به من نگاه كن؛ به من... به من كه تار بودهام... به من كه پود ميشوم...
به من كه بود بودهام... به من كه دود ميشوم...
به من نگاه كن؛ به من... به من كه بي وجود تو... خموش و بيترانهام...
به من كه بي بهار تو... درخت بيجوانهام...
به من كه با تو بودهام... به من كه بي تو ماندهام ... نگاه كن... نگاه كن...
" ياد تو ... " " با تشكر از : نيلوفر "
با ياد تو خوابم برد... در خواب تو را ديدم...
از پنجرهام تابيد... مهتاب تو را ديدم...
شادان مژه بگشودم... بگريختي از چشمم...
از درد فشاندم اشك... در آب تو را ديدم...
" اگر... " " با تشكر از : پريناز عزيز " " تاريخ ارسال : 22/12/1383 "
اگر تمام وجودم بدل به پا گردد و چون خدا بتوانم به هر کجا بروم
به سوی کوی تو آیم و ره به راه تو پویم
اگر تمام وجودم بدل به دست شود و چون خدا بتوانم به هر چه دست زنم
به دور ذیل تو پیچم، ضریح مهر تو گیرم
اگر تمام وجودم بدل به چشم شود و چون خدا بتوانم به هر کسی نگرم
نگه به چشم تود دوزم، نظر به راه تو بندم
گر تمام وجودم بدل به سر گردد و چون خدا بتوانم ز هر که سر گیرم
سرم به راه تو بازم، فدای راه تو سازم
اگر تمام وجودم بدل به جان گردد و چون خدا بتوانم ز هر که جان گیرم
فدای تو همه جانم، فدای تو همه عمرم
اگر تمام وجودم بدل به دل گردد و چون خدا بتوانم به هر که دل بندم
تمام خانه دل را به عشق می بخشم، تمام راه نظر را به غیر می بندم
اگر تمامی عمرم، اگر تمامی جانم، اگر تمامی قلبم بدل به عشق شود و چون خدا همه گردم
دگر نیَم که تو هستم، که هر چه هست تو هستی...
که هر چه هست تو هستی...
. . . منتظر شعرها و ترانههاي قشنگ شما دوستاي عزيز هستم . . .
خب... نظرتون راجع به
مطالب بالا چيه؟؟
![]()